32 سلاممممممممممممممممممم دوستای گلم خوبید؟خوشید؟سال نوتون مبارک انشالله سال خوبی برای همتون باشه امسال عید خیلی به من وهمسری خوش گذشت بعد اون برف شدید و نیومدن مامان بابا دوست جونی زنگ زدم جاده بازه بیایید روز قبل سال تحویل با همسری رفتیم بیرون واسه خرید ماهی و وسایل هفت سین وای چقدر شلوغ بود تو راه خواهر همسری را دیدیم و خریدامونا کردیم همه رفتیم خونه مامان همسری ناهار خوردیم واسه مامان همسری خواستم عیدی پول بدم خواهر همسری گفت پاشو بریم واسش مانتو بخریم دیگه یه متر برداشتیم اندازه ها مامان را گرفتیم و دوتایی رفتیم بازار واسه خرید وای انقدر خندیدیم تو هر مغازه چند بار رفتیم اخره همه میگفتن بابا نداریم ما هم میگفتیم مگه اینجا اومده بودیم کلی خندیدیم و خوش گذشت خلاصه بعد کلی گشتن یه مانتو شیک و مجلسی پیدا کردیم و واسش خریدیم اومدیم یه روسری هم واسه روش خریدیم و اومدیم خونه مامان همسری بعد هم خونه من کارام را کردم و همسری شام درست کرد میخواستم سبزی پلو با ماهی درست کنم همسری گفت دیره بذار بعد خودش سالاد الویه درست کرد تقریبا ساعت ۳ بود خوابیدیم ساعت را واسه سال تحویل کوک کردم سال تحویل اولی بود که تنهایی و تو خونه خودمون بودیم بعد سال زنگ زدیم تبریک گفتیم خیلی خط ها شلوغ بود و به زور تونستیم زنگ بزنیم انشالله سال خوبی واسه ما وهمه ایرانی ها باشه بعد حمام رفتیم و اماده شدیم رفتیم خونه مامان بابای همسری تا ظهر اونجا بودیم و همش واسشون مهمون میاومد بعد از ظهر رفتیم خونه عمو وعمه همسری دوست جونی هم زنگ زد که راه افتادن و شب میرسند بعد از خونه عمه جون اومدیم خونه وشب برادر همسری زنگ زد که میریم خونه خواهر بزرگه و حاظر باشین میام دنبالتون رفتیم اونجا و تا ساعت ۱ اونجا بودیم که دوست جونی زنگ زد رسیدن و رفتیم پیششون و با هم اومدیم خونه ۸ روزی پیشمون بودند خیلی بهمون خوش گذشت ۱۰ نفر بودیم و همه با هم بایه ماشین میرفتیم بیرون خیلی بهمون خوش گذشت چند روز بعد مامان اینام اومدند و همش به بیرون و گردش دوست جونی و مامانش اینا برگشتن و مامان بابا هم دو روز دیگه موندند و برگشتند ۱۲ فروردین سالگرد ازدواجمون بود ۱۳ هم خونه بودیم برادر همسری زنگ زد میام بریم بیرون همسری گفت دیره فردا باید برم اداره خسته میشم شب با همسری دعوامون شد وقهر بودیم بعد اشتی کردیم نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 15:19 توسط | 31 سلام خیلی حالم گرفته است صبح همسری زنگ زد که نرم بیرون هوا سرده و بیرون یخبندون کلی سفارش که میری زمین میخوری بعد خودم اومدم میریم زنگ زدم مامان اینا ببینم راه افتادن یا نه میگه عمو هم گفته میاییم رفتن میکانیکی راه افتادیم میگیم تا ساعت ۱۲ جند بار زنگ زدم میگن هنوز راه نیفتادیم موقع راه افتادن اون یکی عمو هم گفته میاد و کلی بحثشون شده دم رفتنی منم کلی سفارش که هوا و جاده بد خرابه زود راه بیفتین یکی دو ساعت نیست که تازه اخر هفته هم قراره دوستم با مامانش اینا بیاد کلی اعصابم خرد شد که ابروم میره چطوری مهمون داری کنم چطوری جا بدم اعصابم خرد شد کلی گریه کردم بابا زنگ زد ما میریم سمت جنوب اونا اومدن رفتن بعد ما میاییم الانم دیره جاده هم خرابه به شب میخوریم کلی گریه کردم که واسه سال تحویل و سال اولم کلی برنامه داشتم که شما پیشم باشین خلاصه اعصاب همه خرد همسری زنگ زده بود که فردا زودتر راه بیفتین بیایین جاده هم باز میشه خلاصه بابا گفت میرن و هفته بعد میان تو دلم کلی فحش به زن عموم دادم خلاصه بد جور اعصابم خرد بود همسری هم شانس دیر اومد کلی دلداریم داد . گفت حتما قسمت بوده تو جاده کلی تصادف شده و راهها بسته است اما حالم گرفته بود تا اخباراکه دیدیم و وضعیت جاده ها را خداراشکر کردم که نیومدن واقعا افتضاح بود بازم گفتم خدایا شکرت هیچ چیزیت بی حکمت نیست ولی دوست داشتم پیشم بودن اما نشد انشالله به سلامتی برگردن و هواخوب بشه بیان پیشم نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 21:10 توسط | 30 سلام این مدت خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم زیاد بیام قراره شلوغتر از اینم بشه اخه داره واسمون مهمون میاد این چند روز را همش به خرید و بیرون و تمیز کاری خونه بودیم وای من وهمسری هلاک شدیم اما خوب بود کلی خاطره شد و کلی خندیدیم شب چهارشنبه سوری هم خوب بود مثل هرسال و شهر خودمون نبود که با دوستام جمع میشدیم اما خوب بود همه رفتیم خونه خواهر همسری و اتیش بازی و تق و توق و این چیزا بعد هم کلی بزن برقص تولد جاری عزیزم هم بود و خوش گذشت براش ارزوی سلامتی دارم فردا م مامانم اینا میان خونمون و هوا اینجا بد جور سرد کرده شانس اونا چهارشنبه هم قراره دوست جونیم با همسر و پسر نازش و مامانش اینا بیان خونمون خلاصه چند روزی حسابی سزم شلوغ میشه شاید اگر همسری مرخصی داشته باشه ما هم بریم شهر ما و پیش بقیه فامیل دعا کنید هوا خوب بشه و بهمون خوش بگذره پیشا پیش سال خوبی را واسه همه دوست جونیام ارزو دارم وموقع سال تحویل واسه همتون دعا میکنم مخصوصا دوستای عاشقم که همشون به عشقاشون برسند شما هم من وهمسر جونیم را فراموش نکنید نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 20:49 توسط | 29 سلام اول از همه یه خبر خوب دارم مدارک همسر جونیم پیداشد و مطمئنم دعاهای شما بوده واز همتون ممنونم همسرجونی بهم زنگ زد وگفت یه خبر خوب داره مدارکش را پیدا کرده گفت یه اقا زنگ زده بود گوشیم منم جلسه بودم اومدم دیدم یه شماره چند بار میس شده زنگ زدم دیدم اقایی میگه مدارکتون را پیدا کردم وبه سختی تونستم شمارتون را پیدا کنم وخلاصه زحمت کشیده و اورده تحویل داده خداراشکر همسری هم گفت الان میشی مخبرالدوله دیگه گوشی را برمیداری و همه را خبر میکنی منم به مامانم و مامان همسری گفتم نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 14:44 توسط | 28 سلام دوستای عزیزم خوبید ؟خوشید؟دلم واستون تنگ شده بود دو هفته میشه برگشتم جاتون خالی خوب بود و بهم خوش گذشت با همسری رفتیم همسر جونیم چند روزی موند و برگشت اما من موندم اونجا خوب بود و بهم خیلی خوش گذشت همش به مهمونی و گردش تولد خواهری هم بود وکلی حال کردیم تنها ناراحتیم از تنها موندن همسر جونیم بود که اونم میگفت نگرانش نباشم بچه نیست اما من بودم بالاخره بعد از ۲۶ روزبرگشتم پیش همسریم تو این مدت یکم سرم شلوغ بود و کلی کار داشتم وقت نشد بیام بنویسم متاسفانه همسری کیف پولش را گم کرد و تمام مدارکش گم شد کلی دوندگی کردواسه المثنی وهمه رفت واسه سال بعد دانشگاه هم قبول شدم اما نرفتم ولی همسری ثبت نام کرد حالا هم مشغول تمیز کاری و خریدیم ممنون از همتون که تو این مدت تنهامون نذاشتید و بهمون سر زدید نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 14:23 توسط | 27 سلام دوستای عزیزم خوبین؟خوشین؟ ببخشید این مدت اینترنت نداشتم ونتونستم زیاد سر بزنم تو این مدت اتفاقای زیادی افتاد هم خوب هم بد تاسوعا عاشورا را با همسری رفتیم پیش مامان بابام خیلی خوش گذشت دوست جونیم هم اومده بود وهمش باهم بودیم ۵روز بودیم و با همسری برگشتیم یکم هم تو این مدت با همسری جر وبحث داشتیم که شکر خدا برطرف شد راستی یکم هم فکر کردم داریم نی نی دار میشیم که نشد یکم ذوقیدیم خلاصه فعلا در حال زندگی کردنیم و میگذرونیم واسه اربعین هم میرم پیش مامانم اینا همسرجونی هم معلوم نیست بیاد اگر مرخصی بگیره میاد یکی دوهفته میمونم باز برمیگردم حالا تا بعد نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 13:52 توسط | 26 سلام دوستای گلم خوبید؟من برگشتم دلم واسه همتون تنگ شده بود خوشحالم که بازم پیشتونم و میتونم خاطراتم را بنویسم ۲۴ مهر رفتم پیش مامان بابا همسرجونی مرخصی نداشت وتنهایی رفتم ۱۰ ساعتی توراه بودم تا رسیدم بابا ومامان اومدند دنبالم تقریبا ساعت ۳.۳۰ صبح بود باباتوشهر دنبال یه کله پاچه فروشی میگشت اما همه بسته بودند رفتیم خونه و خوابیدم خیلی خسته بودم صبحش با ابجی ها ومامان کلی تعریف بعد ازظهر رفتم مادربزرگهام را دیدم فرداش بامامان رفتیم دکتر واسه یه مسئله شخصی ووقت گذاشتیم واسه هفته اینده پنجشنبه شب رفتیم عروسی دوستامون بدک نبود خوش گذشت البته شب قبلش مادربزرگ بابایی دعوت کرد وشام را اونجا بودیم جمعه هم رفتیم پاتختی یکشنبه باز رفتیم دکتر و وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی .................. دوشنبه عمو جون دعوت کرد واونجا بودیم مسابقه رقص را دیدیم وکلی خندیدیم ومسخره بازی با بچه ها چهارشنبه بعدازظهر رفتیم تهران وای عجب بارونی خیلی حال داد شب را خونه عمه جونی بودیم وصبحش رفتیم خونه دوستم اونجا واقعا خوش گذشت و کلی خندیدیم کلی هم غیبت و مسخره بازی های شوهرش بعد از ظهر با دوستم و خواهر جونیا رفتیم بیرون یکم خرید کردیم و کلی خندیدیم بارونم میبارید شدید واسه شام رفتیم خونه دایی جونی و اونجام کلی مسخره بازی و غیبت کلا خیلی خوش گذشت جمعه رفتیم دکتر کمرم را نشون دادم و گفت رگ سیاتیکه باید باهاش مدارا کنم تا خودش رد کنه جمعه بعد از ظهرم برگشتیم اونقدر خسته بودم خوابم برد شنبه هم با مامان دنبال خرید یکشنبه عموها خونمون دعوت بودند همسایمون وشوهرش هم دعوت کردیم اونشبم خوش گذشت اخر شب با همه خدافظی کردم فردا برمیگردم رفته بودم ۱ ماه بمونم اما ۱۵ روز بیشتر طاقت نیوردم دلم واسه همسرجونیم یه دره شده بود هر چند تو این مدت ساعت به ساعت با هم حرف میزدیم اما شنیدن کی بود مانند دیدن خلاصه فردا بابا اوردم و سوار ماشین شدم با یه چمدون رفته بودم با ۳تا برگشتم مامان از تخمه و گردو و لواشک و سبزی قورمه وسوهان و کلوچه وعسل و رب انار گرفته تا جارو شارژی و اتو واسم گذاشته بود اخه اتوم پرسیه و واسه یه شال اتو کردن سختم بود مامان واسم یه اتو معمولیم گرفت دستش درد نکنه واسه همسری هم کاپشن و شلوار و بلوز خریده بود بابا میخندید و میگفت زشته یه ادم و این همه ساک اونم پر پر بذار نصفیش را دفعه بعد ببر صبح ساعت ۷ رسیدم وهمسر جونیم اومد دنبالم اومدیم خونه و واییییییییییییی چشتون روز بد نبینه عجب خونه ای مثلا تمیز کرده بود دستش درد نکنه انگار بمب افتاده بوددیونه چمدونها را وسط پذیرایی باز کرد و هر چی توش بود ریخت وسط وبعدم گذاشت رفت اداره ومنم خوابیدم بعد بیدار شدم یکم تمیز کردم همسری ساعت ۷ شب اومد کلی خسته بودیم فرداش هم خونه بودم وتمیز کاری همسری هم مراسم داره دیر میاد چهارشنبه رفتم خونه مامان همسری و همه اونجا بودند همسری هم اومد بعد شام همه رفتیم خونه خواهر همسری و تا دیر وقت اونجا بودیم بعدم خونه امروز با خواهر همسری رفتیم دنبال مبلها ساعت ۱۰ رفتیم ۲ کارمون تموم شد از این مغازه به اون مغازه دنبال انتخاب مبل و پارچه وای مردیم بعد اومدم واسه خونه خرید کردم وهمسری هم شانس اومد خونه منم ناهار نداشتم تند تند سر هم کردیم و ساعت ۵ ناهار خوردیم بعد از ظهرم خونه بودیم منم تمیز کردم و همسری دندون درد داشت یکم خوابید واسش سوپ درست کردم الانم اومدم اینجا بنویسم وای خسته شدم تا بعد نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 23:2 توسط | 25 سلام تو این مدت خونه بودم و بعضی وقتها با همسر جونی میرفتیم بیرون خودم نه حالش را داشتم نه وقتش را از وقتی اومدیم خونمون سرم شلوغ شده و مسئولیتم زیاد خلاصه مشغولم مامان همسری مریض شده و ما هم دعوت کردیم بیاد خونمون تا ازش پذیرایی کنیم خونمون که نیومد هیچ یه سری لیچارم بارمون کرد اینم از عاقبت خوبی کردن منم دیگه نرفتم بعدم که زنگ زدنهای خواهر شوهرا و گله و گله گذاری و جر وبحث منم گفتم احترام گذاشتم احترام طلب باشین حالا که نیستین منم مثل خودتون رفتار میکنم خلاصه یکم اعصاب خوردکنی شد ومنم با همسری بحثم شد و اخره همسری گفت کاری بهشون نداشته باش نه برو نه بیان منم حرفی نزدم دیروز با همسری رفتیم بیرون و یکم خرید کردیم یه سویشرتم همسری خرید یه تونیک من بعد اومدیم خونه با هم اسنک درست کردیم و تا ساعت ۱ مسخره بازی موقع خوابم من گیج خواب بودم واونم مسخره بازیش گرفته بود بعد که خواب را از سر من پروند سرش را گذاشت خروپفش رفت هوا امروز ساعت ۸/۳۰ با دوستش رفت یه کارخونه تا دوربینهاش را نصب کنه من تنها بودم کارام را کردم واسه ناهار سبزی پلو با ماهی درست کردم ساعت ۲ همسری اومد و بعد ناهار یکم خوابیدیم و بعد از ظهر خونه بودیم بازم مسخره بازی و ادا اصول قراره یکشنبه برم شهرمون پیش خانوادم دلم خیلی واسشون تنگ شده صبح میرم بیرون یکم سوغاتی بخرم شاید دو سه هفته ای بمونم ای دی اس ال اونجا را قطع کردم فکر نکنم تو این مدت بتونم سر بزنم اما برگشتم از خاطراتم مینویسم تا بعد نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 0:1 توسط | 24 سلام این چند روز مشغول دکتر و دکتر بازی بودیم وهنوز درگیریم انشالله مشکلمون حل میشه دیروز خونه بودم ساعت ۴ همسر جونی اومد و ناهار خوردیم داشتیم فیلم میدیدم که یه دفعه صدای تق و توق و شکستن شیشه اومد همسری از تراس نگاه کرد دیدیم جلو خونه ما یه ماشین ۱۱۰ یه سمندی را گرفت و راننده اش را خوابوندن و دستبند زدن انداختن تو ماشین سمند هم رفته بود رو اجرای کنار خیابون و زده بود ماشین همسایه را داغون کرده بود یه ۲ ساعتی اونجا بودند تا جرثقیل اومد و ماشین را برد منم مثل فضولا پشت پنجره قدم هم نمیرسید میرفتم بالا همسری هم میگفت میمون من بیا پایین اینقدر فضولی نکن ما شانس نداریم الان بهمون گیر میدن اخه مامان همسری صبح خواب دیده بود همسری یه ماشین دزدیده و مامورا گرفتنش همسری هم میگفت بیا بشین الان میگه قاچاقها مال ایناست و خواب مامان تعبیر میشه خلاصه کلی خندیدیم و کاراگاه بازی کردم ساعت ۵ زدیم بیرون که بریم مبلها را انتخاب کنیم یه ۱ ساعتی تو ترافیک بودیم تا رسیدیم رفتیم اقا انبار تشریف داشتن ۱ساعتی هم اونجا نشستیم و اومدیم یکم دور زدیم و باز برگشتیم هنوز نیومده بود بعدم زنگ زد که یکم دیر میام همسری هم گفت ما این مبلها را نمیپسندیم گفت پس تو هفته دیگه بیایین تا سری جدید میاد کلی حرص خوردم اومدیم یکم خرید کردیم و رفتیم خونه مامان همسری داشتم از سر درد میمردم همسری شام خورد و اومدیم خونه هر کار کرد بریم دکتر نرفتم اومدم خونه و مستقیم رفتم تو تخت خوابیدم امروز از صبح خونم هنوز یکم سر گیجه و سردرد دارم یکم کارام را کردم و همسری هم زنگ زد مامانم هم زنگ زد و باهاشون حرفیدم دارم ناهار درست میکنم و منتظرم تا همسری بیاد نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 13:26 توسط | 23 سلام این چند روز حسابی سرم شلوغ بود ونتونستم اپ کنم این مبلها هم که اعصابم را خرد کرده پریروز همسری بردشون پایین تو حیاط تا وانتی بیاد ببره از شانس گند من یه بارون وحشتناکی گرفت مجبور شدیم برگردونیم بالا تا اوردیم بالا بارونم تموم شد اینقدر حرص خوردم دیروز خواهر همسری زنگ زد که دعوت شدیم بریم خونه دختر عمه همسری اخه بعد ۷سال نی نی دار شده منم لباس پوشیدم و وسایلم را برداشتم رفتم ارایشگاه موهام را کوتاه کردم اصلاحم کردم و کم کم حاضر شدیم تا شوهر خواهر همسری اومد دنبالمون و رفتیم ۱ساعت فقط دنبال خونشون میگشتیم هرچی هم زنگ میزدیم کسی گوشیش را جواب نمیداد اخره یه خانم را دیدیم کادو دستشه ازش پرسیدیم دیدیم داره میره همون جا ما هم رفتیم وای عجب بچه بانمک و خوشگلی بود ازش خوشم اومد یه ۲ساعتی بودیم بعد شوهر خواهر همسری اومد و وحشتناک بارون میبارید سیل راه افتاده بود و بدجور ترافیک بود همه رفتند خونه هاشون همسری خونه مامانش بود منم رفتم اونجا و بعد شام اومدیم خونه وحشتناک سردم بود و همسری چند تا پتو انداخت روم تا گرم شدم وخوابم برد امروز از صبح خونم مشغول تمیز کاری و ناهار واسه ناهار ماکارونی درست کردم خالم هم زنگ زد و یکم باهاش حرف زدم شوهر خالم هم گوشی را گرفت و کلی مسخره بازی در اورد مامان بابا هم رفتند مشهد مامان دوست بابا فوت کرده رفتن واسه مراسم اون امروز زنگ زدم گفتند رفتند ساری یه سر به دوستمون بزنن و فردا برمیگردند فعلا خبر خاصی نیست و من وهمسری فعلا روزها را میگذرونیم نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 14:40 توسط |
دوستای گلم خوبید؟خوشید؟سال نوتون مبارک انشالله سال خوبی برای همتون باشه
امسال عید خیلی به من وهمسری خوش گذشت بعد اون برف شدید و نیومدن مامان بابا دوست جونی زنگ زدم جاده بازه بیایید روز قبل سال تحویل با همسری رفتیم بیرون واسه خرید ماهی و وسایل هفت سین وای چقدر شلوغ بود تو راه خواهر همسری را دیدیم و خریدامونا کردیم همه رفتیم خونه مامان همسری ناهار خوردیم واسه مامان همسری خواستم عیدی پول بدم خواهر همسری گفت پاشو بریم واسش مانتو بخریم دیگه یه متر برداشتیم اندازه ها مامان را گرفتیم و دوتایی رفتیم بازار واسه خرید وای انقدر خندیدیم تو هر مغازه چند بار رفتیم اخره همه میگفتن بابا نداریم ما هم میگفتیم مگه اینجا اومده بودیم کلی خندیدیم و خوش گذشت خلاصه بعد کلی گشتن یه مانتو شیک و مجلسی پیدا کردیم و واسش خریدیم اومدیم یه روسری هم واسه روش خریدیم و اومدیم خونه مامان همسری بعد هم خونه
من کارام را کردم و همسری شام درست کرد میخواستم سبزی پلو با ماهی درست کنم همسری گفت دیره بذار بعد خودش سالاد الویه درست کرد تقریبا ساعت ۳ بود خوابیدیم ساعت را واسه سال تحویل کوک کردم سال تحویل اولی بود که تنهایی و تو خونه خودمون بودیم بعد سال زنگ زدیم تبریک گفتیم خیلی خط ها شلوغ بود و به زور تونستیم زنگ بزنیم انشالله سال خوبی واسه ما وهمه ایرانی ها باشه
بعد حمام رفتیم و اماده شدیم رفتیم خونه مامان بابای همسری تا ظهر اونجا بودیم و همش واسشون مهمون میاومد بعد از ظهر رفتیم خونه عمو وعمه همسری دوست جونی هم زنگ زد که راه افتادن و شب میرسند
بعد از خونه عمه جون اومدیم خونه وشب برادر همسری زنگ زد که میریم خونه خواهر بزرگه و حاظر باشین میام دنبالتون رفتیم اونجا و تا ساعت ۱ اونجا بودیم که دوست جونی زنگ زد رسیدن و رفتیم پیششون و با هم اومدیم خونه
۸ روزی پیشمون بودند خیلی بهمون خوش گذشت ۱۰ نفر بودیم و همه با هم بایه ماشین میرفتیم بیرون خیلی بهمون خوش گذشت چند روز بعد مامان اینام اومدند و همش به بیرون و گردش دوست جونی و مامانش اینا برگشتن و مامان بابا هم دو روز دیگه موندند و برگشتند ۱۲ فروردین سالگرد ازدواجمون بود ۱۳ هم خونه بودیم برادر همسری زنگ زد میام بریم بیرون همسری گفت دیره فردا باید برم اداره خسته میشم شب با همسری دعوامون شد وقهر بودیم بعد اشتی کردیم
خیلی حالم گرفته است صبح همسری زنگ زد که نرم بیرون هوا سرده و بیرون یخبندون کلی سفارش که میری زمین میخوری بعد خودم اومدم میریم
زنگ زدم مامان اینا ببینم راه افتادن یا نه میگه عمو هم گفته میاییم رفتن میکانیکی راه افتادیم میگیم تا ساعت ۱۲ جند بار زنگ زدم میگن هنوز راه نیفتادیم موقع راه افتادن اون یکی عمو هم گفته میاد و کلی بحثشون شده دم رفتنی منم کلی سفارش که هوا و جاده بد خرابه زود راه بیفتین یکی دو ساعت نیست که تازه اخر هفته هم قراره دوستم با مامانش اینا بیاد کلی اعصابم خرد شد که ابروم میره چطوری مهمون داری کنم چطوری جا بدم اعصابم خرد شد کلی گریه کردم بابا زنگ زد ما میریم سمت جنوب اونا اومدن رفتن بعد ما میاییم الانم دیره جاده هم خرابه به شب میخوریم کلی گریه کردم که واسه سال تحویل و سال اولم کلی برنامه داشتم که شما پیشم باشین خلاصه اعصاب همه خرد همسری زنگ زده بود که فردا زودتر راه بیفتین بیایین جاده هم باز میشه خلاصه بابا گفت میرن و هفته بعد میان تو دلم کلی فحش به زن عموم دادم خلاصه بد جور اعصابم خرد بود همسری هم شانس دیر اومد کلی دلداریم داد . گفت حتما قسمت بوده تو جاده کلی تصادف شده و راهها بسته است اما حالم گرفته بود تا اخباراکه دیدیم و وضعیت جاده ها را خداراشکر کردم که نیومدن واقعا افتضاح بود بازم گفتم خدایا شکرت هیچ چیزیت بی حکمت نیست ولی دوست داشتم پیشم بودن اما نشد انشالله به سلامتی برگردن و هواخوب بشه بیان پیشم
این مدت خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم زیاد بیام قراره شلوغتر از اینم بشه اخه داره واسمون مهمون میاد این چند روز را همش به خرید و بیرون و تمیز کاری خونه بودیم وای من وهمسری هلاک شدیم اما خوب بود کلی خاطره شد و کلی خندیدیم شب چهارشنبه سوری هم خوب بود مثل هرسال و شهر خودمون نبود که با دوستام جمع میشدیم اما خوب بود همه رفتیم خونه خواهر همسری و اتیش بازی و تق و توق و این چیزا بعد هم کلی بزن برقص تولد جاری عزیزم هم بود و خوش گذشت براش ارزوی سلامتی دارم
فردا م مامانم اینا میان خونمون و هوا اینجا بد جور سرد کرده شانس اونا چهارشنبه هم قراره دوست جونیم با همسر و پسر نازش و مامانش اینا بیان خونمون خلاصه چند روزی حسابی سزم شلوغ میشه شاید اگر همسری مرخصی داشته باشه ما هم بریم شهر ما و پیش بقیه فامیل
دعا کنید هوا خوب بشه و بهمون خوش بگذره پیشا پیش سال خوبی را واسه همه دوست جونیام ارزو دارم وموقع سال تحویل واسه همتون دعا میکنم مخصوصا دوستای عاشقم که همشون به عشقاشون برسند شما هم من وهمسر جونیم را فراموش نکنید
اول از همه یه خبر خوب دارم مدارک همسر جونیم پیداشد و مطمئنم دعاهای شما بوده واز همتون ممنونم همسرجونی بهم زنگ زد وگفت یه خبر خوب داره مدارکش را پیدا کرده گفت یه اقا زنگ زده بود گوشیم منم جلسه بودم اومدم دیدم یه شماره چند بار میس شده زنگ زدم دیدم اقایی میگه مدارکتون را پیدا کردم وبه سختی تونستم شمارتون را پیدا کنم وخلاصه زحمت کشیده و اورده تحویل داده خداراشکر همسری هم گفت الان میشی مخبرالدوله دیگه گوشی را برمیداری و همه را خبر میکنی منم به مامانم و مامان همسری گفتم
خوبید ؟خوشید؟دلم واستون تنگ شده بود دو هفته میشه برگشتم جاتون خالی خوب بود و بهم خوش گذشت با همسری رفتیم همسر جونیم چند روزی موند و برگشت اما من موندم اونجا خوب بود و بهم خیلی خوش گذشت همش به مهمونی و گردش تولد خواهری هم بود وکلی حال کردیم تنها ناراحتیم از تنها موندن همسر جونیم بود که اونم میگفت نگرانش نباشم بچه نیست اما من بودم
بالاخره بعد از ۲۶ روزبرگشتم پیش همسریم تو این مدت یکم سرم شلوغ بود و کلی کار داشتم وقت نشد بیام بنویسم متاسفانه همسری کیف پولش را گم کرد و تمام مدارکش گم شد کلی دوندگی کردواسه المثنی وهمه رفت واسه سال بعد دانشگاه هم قبول شدم اما نرفتم ولی همسری ثبت نام کرد حالا هم مشغول تمیز کاری و خریدیم
ممنون از همتون که تو این مدت تنهامون نذاشتید و بهمون سر زدید
دوستای عزیزم خوبین؟خوشین؟
ببخشید این مدت اینترنت نداشتم ونتونستم زیاد سر بزنم تو این مدت اتفاقای زیادی افتاد هم خوب هم بد
تاسوعا عاشورا را با همسری رفتیم پیش مامان بابام خیلی خوش گذشت دوست جونیم هم اومده بود وهمش باهم بودیم ۵روز بودیم و با همسری برگشتیم یکم هم تو این مدت با همسری جر وبحث داشتیم که شکر خدا برطرف شد راستی یکم هم فکر کردم داریم نی نی دار میشیم که نشد یکم ذوقیدیم خلاصه فعلا در حال زندگی کردنیم و میگذرونیم واسه اربعین هم میرم پیش مامانم اینا همسرجونی هم معلوم نیست بیاد اگر مرخصی بگیره میاد یکی دوهفته میمونم باز برمیگردم حالا تا بعد
دوستای گلم خوبید؟من برگشتم دلم واسه همتون تنگ شده بود خوشحالم که بازم پیشتونم و میتونم خاطراتم را بنویسم
۲۴ مهر رفتم پیش مامان بابا همسرجونی مرخصی نداشت وتنهایی رفتم ۱۰ ساعتی توراه بودم تا رسیدم بابا ومامان اومدند دنبالم تقریبا ساعت ۳.۳۰ صبح بود باباتوشهر دنبال یه کله پاچه فروشی میگشت اما همه بسته بودند رفتیم خونه و خوابیدم خیلی خسته بودم صبحش با ابجی ها ومامان کلی تعریف بعد ازظهر رفتم مادربزرگهام را دیدم فرداش بامامان رفتیم دکتر واسه یه مسئله شخصی ووقت گذاشتیم واسه هفته اینده پنجشنبه شب رفتیم عروسی دوستامون بدک نبود خوش گذشت البته شب قبلش مادربزرگ بابایی دعوت کرد وشام را اونجا بودیم جمعه هم رفتیم پاتختی
یکشنبه باز رفتیم دکتر و وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ..................
دوشنبه عمو جون دعوت کرد واونجا بودیم مسابقه رقص را دیدیم وکلی خندیدیم ومسخره بازی با بچه ها
چهارشنبه بعدازظهر رفتیم تهران وای عجب بارونی خیلی حال داد شب را خونه عمه جونی بودیم وصبحش رفتیم خونه دوستم اونجا واقعا خوش گذشت و کلی خندیدیم کلی هم غیبت و مسخره بازی های شوهرش بعد از ظهر با دوستم و خواهر جونیا رفتیم بیرون یکم خرید کردیم و کلی خندیدیم بارونم میبارید شدید واسه شام رفتیم خونه دایی جونی و اونجام کلی مسخره بازی و غیبت کلا خیلی خوش گذشت جمعه رفتیم دکتر کمرم را نشون دادم و گفت رگ سیاتیکه باید باهاش مدارا کنم تا خودش رد کنه جمعه بعد از ظهرم برگشتیم اونقدر خسته بودم خوابم برد شنبه هم با مامان دنبال خرید یکشنبه عموها خونمون دعوت بودند همسایمون وشوهرش هم دعوت کردیم اونشبم خوش گذشت اخر شب با همه خدافظی کردم فردا برمیگردم رفته بودم ۱ ماه بمونم اما ۱۵ روز بیشتر طاقت نیوردم دلم واسه همسرجونیم یه دره شده بود هر چند تو این مدت ساعت به ساعت با هم حرف میزدیم اما شنیدن کی بود مانند دیدن خلاصه فردا بابا اوردم و سوار ماشین شدم با یه چمدون رفته بودم با ۳تا برگشتم مامان از تخمه و گردو و لواشک و سبزی قورمه وسوهان و کلوچه وعسل و رب انار گرفته تا جارو شارژی و اتو واسم گذاشته بود اخه اتوم پرسیه و واسه یه شال اتو کردن سختم بود مامان واسم یه اتو معمولیم گرفت دستش درد نکنه واسه همسری هم کاپشن و شلوار و بلوز خریده بود بابا میخندید و میگفت زشته یه ادم و این همه ساک اونم پر پر بذار نصفیش را دفعه بعد ببر
صبح ساعت ۷ رسیدم وهمسر جونیم اومد دنبالم اومدیم خونه و واییییییییییییی چشتون روز بد نبینه عجب خونه ای مثلا تمیز کرده بود دستش درد نکنه انگار بمب افتاده بوددیونه چمدونها را وسط پذیرایی باز کرد و هر چی توش بود ریخت وسط وبعدم گذاشت رفت اداره ومنم خوابیدم
بعد بیدار شدم یکم تمیز کردم همسری ساعت ۷ شب اومد کلی خسته بودیم فرداش هم خونه بودم وتمیز کاری همسری هم مراسم داره دیر میاد چهارشنبه رفتم خونه مامان همسری و همه اونجا بودند همسری هم اومد بعد شام همه رفتیم خونه خواهر همسری و تا دیر وقت اونجا بودیم بعدم خونه
امروز با خواهر همسری رفتیم دنبال مبلها ساعت ۱۰ رفتیم ۲ کارمون تموم شد از این مغازه به اون مغازه دنبال انتخاب مبل و پارچه وای مردیم بعد اومدم واسه خونه خرید کردم وهمسری هم شانس اومد خونه منم ناهار نداشتم تند تند سر هم کردیم و ساعت ۵ ناهار خوردیم بعد از ظهرم خونه بودیم منم تمیز کردم و همسری دندون درد داشت یکم خوابید واسش سوپ درست کردم الانم اومدم اینجا بنویسم وای خسته شدم تا بعد
تو این مدت خونه بودم و بعضی وقتها با همسر جونی میرفتیم بیرون خودم نه حالش را داشتم نه وقتش را از وقتی اومدیم خونمون سرم شلوغ شده و مسئولیتم زیاد خلاصه مشغولم
مامان همسری مریض شده و ما هم دعوت کردیم بیاد خونمون تا ازش پذیرایی کنیم خونمون که نیومد هیچ یه سری لیچارم بارمون کرد اینم از عاقبت خوبی کردن منم دیگه نرفتم بعدم که زنگ زدنهای خواهر شوهرا و گله و گله گذاری و جر وبحث منم گفتم احترام گذاشتم احترام طلب باشین حالا که نیستین منم مثل خودتون رفتار میکنم خلاصه یکم اعصاب خوردکنی شد ومنم با همسری بحثم شد و اخره همسری گفت کاری بهشون نداشته باش نه برو نه بیان منم حرفی نزدم
دیروز با همسری رفتیم بیرون و یکم خرید کردیم یه سویشرتم همسری خرید یه تونیک من بعد اومدیم خونه با هم اسنک درست کردیم و تا ساعت ۱ مسخره بازی موقع خوابم من گیج خواب بودم واونم مسخره بازیش گرفته بود بعد که خواب را از سر من پروند سرش را گذاشت خروپفش رفت هوا
امروز ساعت ۸/۳۰ با دوستش رفت یه کارخونه تا دوربینهاش را نصب کنه من تنها بودم کارام را کردم واسه ناهار سبزی پلو با ماهی درست کردم ساعت ۲ همسری اومد و بعد ناهار یکم خوابیدیم و بعد از ظهر خونه بودیم بازم مسخره بازی و ادا اصول
قراره یکشنبه برم شهرمون پیش خانوادم دلم خیلی واسشون تنگ شده صبح میرم بیرون یکم سوغاتی بخرم شاید دو سه هفته ای بمونم ای دی اس ال اونجا را قطع کردم فکر نکنم تو این مدت بتونم سر بزنم اما برگشتم از خاطراتم مینویسم تا بعد
این چند روز مشغول دکتر و دکتر بازی بودیم وهنوز درگیریم انشالله مشکلمون حل میشه
دیروز خونه بودم ساعت ۴ همسر جونی اومد و ناهار خوردیم داشتیم فیلم میدیدم که یه دفعه صدای تق و توق و شکستن شیشه اومد همسری از تراس نگاه کرد دیدیم جلو خونه ما یه ماشین ۱۱۰ یه سمندی را گرفت و راننده اش را خوابوندن و دستبند زدن انداختن تو ماشین سمند هم رفته بود رو اجرای کنار خیابون و زده بود ماشین همسایه را داغون کرده بود یه ۲ ساعتی اونجا بودند تا جرثقیل اومد و ماشین را برد منم مثل فضولا پشت پنجره قدم هم نمیرسید میرفتم بالا همسری هم میگفت میمون من بیا پایین اینقدر فضولی نکن ما شانس نداریم الان بهمون گیر میدن اخه مامان همسری صبح خواب دیده بود همسری یه ماشین دزدیده و مامورا گرفتنش همسری هم میگفت بیا بشین الان میگه قاچاقها مال ایناست و خواب مامان تعبیر میشه خلاصه کلی خندیدیم و کاراگاه بازی کردم
ساعت ۵ زدیم بیرون که بریم مبلها را انتخاب کنیم یه ۱ ساعتی تو ترافیک بودیم تا رسیدیم رفتیم اقا انبار تشریف داشتن ۱ساعتی هم اونجا نشستیم و اومدیم یکم دور زدیم و باز برگشتیم هنوز نیومده بود بعدم زنگ زد که یکم دیر میام همسری هم گفت ما این مبلها را نمیپسندیم گفت پس تو هفته دیگه بیایین تا سری جدید میاد کلی حرص خوردم اومدیم یکم خرید کردیم و رفتیم خونه مامان همسری
داشتم از سر درد میمردم همسری شام خورد و اومدیم خونه هر کار کرد بریم دکتر نرفتم اومدم خونه و مستقیم رفتم تو تخت خوابیدم امروز از صبح خونم هنوز یکم سر گیجه و سردرد دارم یکم کارام را کردم و همسری هم زنگ زد مامانم هم زنگ زد و باهاشون حرفیدم دارم ناهار درست میکنم و منتظرم تا همسری بیاد
این چند روز حسابی سرم شلوغ بود ونتونستم اپ کنم این مبلها هم که اعصابم را خرد کرده پریروز همسری بردشون پایین تو حیاط تا وانتی بیاد ببره از شانس گند من یه بارون وحشتناکی گرفت مجبور شدیم برگردونیم بالا تا اوردیم بالا بارونم تموم شد اینقدر حرص خوردم
دیروز خواهر همسری زنگ زد که دعوت شدیم بریم خونه دختر عمه همسری اخه بعد ۷سال نی نی دار شده منم لباس پوشیدم و وسایلم را برداشتم رفتم ارایشگاه موهام را کوتاه کردم اصلاحم کردم و کم کم حاضر شدیم تا شوهر خواهر همسری اومد دنبالمون و رفتیم ۱ساعت فقط دنبال خونشون میگشتیم هرچی هم زنگ میزدیم کسی گوشیش را جواب نمیداد اخره یه خانم را دیدیم کادو دستشه ازش پرسیدیم دیدیم داره میره همون جا ما هم رفتیم وای عجب بچه بانمک و خوشگلی بود ازش خوشم اومد یه ۲ساعتی بودیم بعد شوهر خواهر همسری اومد و وحشتناک بارون میبارید سیل راه افتاده بود و بدجور ترافیک بود همه رفتند خونه هاشون همسری خونه مامانش بود منم رفتم اونجا و بعد شام اومدیم خونه وحشتناک سردم بود و همسری چند تا پتو انداخت روم تا گرم شدم وخوابم برد امروز از صبح خونم مشغول تمیز کاری و ناهار واسه ناهار ماکارونی درست کردم خالم هم زنگ زد و یکم باهاش حرف زدم شوهر خالم هم گوشی را گرفت و کلی مسخره بازی در اورد مامان بابا هم رفتند مشهد مامان دوست بابا فوت کرده رفتن واسه مراسم اون امروز زنگ زدم گفتند رفتند ساری یه سر به دوستمون بزنن و فردا برمیگردند فعلا خبر خاصی نیست و من وهمسری فعلا روزها را میگذرونیم
DeSiNgEr
CuStOm